تبليغاتX
آب پرده

 

بعد ازآن که تو رهایم نمودی ،همه طردم کردند. گویی می خواستند دوریت رابیشتراحساس کنم ؛من ماندم وتنهاییم ،من ماندم وخیالت؛  آنگاه که هجرانت قلبم رابه دردآورد وغم فراقت کمرم راشکست وزانوهایم راخمود ؛ آنگاه که درظلمت شب در جایگاه خود تا سپیدهء صبح نیآرمیدم وهمدمی نبود که قطراتِ اشکِ شبانگاهی رااز گونه های تب آلودم بزداید ؛ آنگاه که روزهایم نیزبه تاریکیِ شب های تارم بود ؛ آنگاه که رویاهای شبانه همچون کابوسی یارِ دیرینهءمن گشته بودند ورهایم نمی کردند ؛ آنگاه که فسرده تراز همیشه ،تکیده تر ، مغموم تر،رنجورترو نزارتر ازهمیشه ؛ قانونِ طبیعت برمن جبر می کرد که هوایش را استشمام کنم ؛ دست های خدا را دیدم که چه عاشقانه به سویم گشاده شده بود ومرا به خود فرامی خواند .

فرایم می خواند واین فراخوانی چه آرامش ونوری را که بادیدهء دل وچشم بصیر ؛ نظاره گرش بودم ؛ ارزانیم داشت وارمغانم آورد .

پروردگارِ من ، خالق من ، مرا ازآغوشت نرهان که خواهم دراین نورِ سفیدت دوباره زیستن

+ نوشته شده توسط نورالدین استوار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:17 |

 

می دونید فرق آموزگار با روزگار چیه؟

آموزگار اول درس می ده بعد امتحان میگیره

ولی روزگار اول امتحان میگیره بعد درس میده

+ نوشته شده توسط نورالدین استوار در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 16:9 |

بوي باران بوي سبزه بوي خاك

شاخه هاي شسته ،باران خورده،پاك

آسمان آبي وابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه ي شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوتر هاي مست

نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شزاب

خوش به حال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه ي رنگين نمي پوشي به كام

باده ي رنگين نمي بيني به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرگس نرقصي با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار!

گر نكوبي شيشه ي غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ.

 

+ نوشته شده توسط نورالدین استوار در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 16:7 |