بعد ازآن که تو رهایم نمودی ،همه طردم کردند. گویی می خواستند دوریت رابیشتراحساس کنم ؛من ماندم وتنهاییم ،من ماندم وخیالت؛ آنگاه که هجرانت قلبم رابه دردآورد وغم فراقت کمرم راشکست وزانوهایم راخمود ؛ آنگاه که درظلمت شب در جایگاه خود تا سپیدهء صبح نیآرمیدم وهمدمی نبود که قطراتِ اشکِ شبانگاهی رااز گونه های تب آلودم بزداید ؛ آنگاه که روزهایم نیزبه تاریکیِ شب های تارم بود ؛ آنگاه که رویاهای شبانه همچون کابوسی یارِ دیرینهءمن گشته بودند ورهایم نمی کردند ؛ آنگاه که فسرده تراز همیشه ،تکیده تر ، مغموم تر،رنجورترو نزارتر ازهمیشه ؛ قانونِ طبیعت برمن جبر می کرد که هوایش را استشمام کنم ؛ دست های خدا را دیدم که چه عاشقانه به سویم گشاده شده بود ومرا به خود فرامی خواند .
فرایم می خواند واین فراخوانی چه آرامش ونوری را که بادیدهء دل وچشم بصیر ؛ نظاره گرش بودم ؛ ارزانیم داشت وارمغانم آورد .
پروردگارِ من ، خالق من ، مرا ازآغوشت نرهان که خواهم دراین نورِ سفیدت دوباره زیستن

